سه پرده از تراژدی وفاق...
هه هه هه پ.ن: رئیس بانک مرکزی
پردهٔ اول:مشهد بودیم و خانواده دنبال مخلفات عیدشون از اینور اونور بازار بودنمنم یه گوشه از بازار نشسته بودم به تماشای مردم...یه بابای قد بلند و سبیل کلفت با ولیعهد هفت هشت سالش مشغول گشت و گذار بود که پسرش از سبد جنسای تک سایزی و حراجی یه دمپایی انگشتی پسندید به هفتاد و پنج تومن...
وایسادبرداشتداد پسرشکارت بانکی نداشتاسکاناسای تو جیبشو در آورد یه نگاه انداخت گفت نه بابا اینا قشنگ نیست باشه وقتی رفتیم شهر خودمونبیچاره شب عیدی هفتاد و پنج تومن نداشت بده دمپایی انگشتی برا دردونش بخره
پردهٔ دوم:مرده پشت میلهها بودخب اینکه موقع ازدواج چشمشو باز نکرده بود و آدم درستی برا زندگی انتخاب نکرده بود بی تأثیر نبودولی خب طفلی جرم نکرده بود که با کل اموالشم نتونسته بود مهریه رو صاف کنهبهرحال کلا بخاطر پنج تا سکه یه برچسب زندونی خورده بود تو پیشونیش و کنده هم نمیشد
موسسه با صد جور بانی و خیر و قرض و قوله و زحمت اون بیچارهٔ زندونی از راه دور تونسته بود قاشق قاشق بعد بیش از یه سال پول تیکه تیکه سکه ها رو بده و دوتا دیگه مونده بوداونام جور شد و قرار بود فردا هر دوتاشو باهم تصفیه کنن که شب عیدی کنار خانوادش باشهولی خب فرداش خیلی اتفاقی بیست تومن کم داشتن...
19:50 - 20 March 2025