اشکهایش هم دیگر توانِ تن رنجور و خسته اش را نداشت. آرام آرام؛ چشمانش را روی هم گذاشت و برای همیشه صدای قلبش خاموش شد ، دیگر نه خستگی بود نه تنِ رنجورش ، نه حتی خاطره ایکه بخواهد قلبش را تکه تکه کند.فقط او ماند بود انتظاری ناپایان؛ دیگر برای همه چیز دیرشده بود.#/ میمصآدنویس
17:57 - 25 May 2023