مترو و کالسکه | بخشِ پنجماون جمله، با همون تُن خونسردی که داشت، یهجور لرزش عجیب انداخت تو فضای کافه.نه اینکه بغض کرده باشه؛ نه. اتفاقاً خیلی صاف گفت.سرش رو آورد بالا، نگاهم کرد:-نمیدونم چرا اومدم نشستم اینجا، پیش تو.فقط... حس کردم لازم نیست تظاهر کنم.نه به قوی بودن، نه به خوشحال بودن، حتی …Show more
مترو و کالسکه | بخشِ چهارمقبل از اینکه چیزی بگم، خودش ادامه داد:-خب راستش، فکر میکنن بچهی منه. ولی نیست. بچهی برادرمه. همون مردی که اون شب دیدیش.حالا دیگه نگاهم با تعجب قفل شده بود به چشمهاش.ادامه داد:-زنش، همسر برادرم، سه سال پیش رفت. از اون رفتنهایی که نه گریهدار بود نه قهرمانانه.یه …Show more