از هرچه می‌رود، سخنِ دوست خوش‌تر استپیغام آشنا، نفَسِ روح‌پرور استهرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده‌ای؟من در میان جمع و دلم جای دیگر استشاهد که در میان نبُوَد، شمع گو: «بمیر»چون هست، اگر چراغ نباشد منوّر استاَبنای روزگار به صحرا روند و باغصحرا و باغِ زنده‌دلان، کویِ دلبر است
جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوقدرمانده‌ام هنوز که نُزلی محقّر استکاش آن به‌خشم‌رفتهٔ ما آشتی‌کنانبازآمدی، که دیدهٔ مشتاق بر در استجانا، دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دَم که می‌زنم ز غمت، دودِ مِجمَر استشب‌های بی توام، شبِ گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم، روزِ محشر استگیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بودمعشوقِ خوب‌روی چه محتاجِ زیور است؟سعدی! خیالِ بیهُده بستی، امیدِ وصلهجرت بکُشت و وصل، هنوزت مصوّر استزنهار از این امیدِ درازت که در دل است!هیهات از این خیالِ مُحالت که در سر است
23:12 - 5 June 2026

9 Reactions
138 Views