داستان یک مادریه مناسبت روز مادر قسمت چهارممادر گفت: چگونه از بین این بوته‌های پر تیغ و متراکم گذر کنم. بوته گفت: راه دیگری نیست اگر می‌خواهی به فرزندت برسی باید چنین کنی، حرکت کن که زمان را از دست ندهی.مادر درنگ نکرد و راهش را از بین بوته‌ها با هر سختی و رنجی که بود باز کرد
و هر تیغی که بر دست و صورت و بدنش می‌خورد غنچه‌ای می‌شکفت و فضا پر از بوی دل‌انگیز گل‌های محمدی می‌شد و با اینکه مادر همینطور زخم بر می‌داشت اما توقف نکرد تا رسید به برکه‌ی آب.خواست تا دست‌ها و پاهای خون آلودش را در برکه‌ی آب بشوید که متوجه شوری بسیار زیاد آب شد
دستش را عقب کشید تا بیش از این زخم‌هایش نسوزد.بلند شد تا ببیند چگونه می‌شود از این برکه عبور کند که تصویر خودش را در آب زلال و راکد برکه دید، با تعجب به تصویرش که در آب افتاده بود نگاه کرد. صورتش رنگ پریده و پر از زخم و خراش، دستانش خونین و لباسش پاره پاره و مندرس از تیغ های بوته‌های گل محمدی
اما موهایش بلند و شانه زده و یک دست سفید سفید.موهایش را در دست گرفت، به هم ریخته و کاملا سیاه سیاه و حتی یک تارش هم سفید نبود.دوباره به تصویرش نگاه کرد، اینبار هیچ زخمی بر صورت و دست هایش نبود، خودش بود اما پیر و فرسوده.بغضش ترکید و قطره اشکی از چشمانش به روی تصویرش که در آب برکه بود افتاد
تصویر کمی تکان خورد و از تکان خوردنش این صدا به گوش مادر رسید.اشک چشمت نشان از مهربانی و امید است اما اگر می‌خواهی به فرزندت برسی باید از من عبور کنی. ادامه دارد...#حجت_الاسلام_احمد_صادقی#داستان #داستانک #مادر #روز_مادر
12:22 - 4 January 2024

1 Reactions
64 Views


1 Reply