🟥🟧🟨من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادمبیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادمز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابدکه در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادمچو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمدچه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب، امادری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادمالا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادیکزین شب های ناباور منت آواز می دادمدر آن روی و بد حالی نبودم از رخت خالیبه دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزتکه من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادمبه جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ستبه بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم#سایه 09:13 - 23 February 2026