بعداز نماز خودش را به یکی از دوستانش رساند و آنچه را دیده بود تعریف کرد!چیزی نگذشت که همه فهمیدند که پشت سرچه آدمی نماز میخواندند نمازجماعت خلوت شد فرادا نماز میخواندند پشت سرامام جماعت شعرها سروده شد توی محله دیگر کسی برایش احترامی قائل نبود جلورویش مسخره اش میکردند بلاخره مجبور شد از شهر برود👇