الناخانوم
@partouv
اتاق سرد بود؛
از همان سردیهایی که فقط در سکوت اتفاق میافتد،
وقتی کسی هنوز هست
اما دیگر دلش با تو نیست.
میز سفید شلوغ نبود؛
خالی بود،
خالی مثل ذهنی که مدتهاست نمیخواهد ادامه دهد.
مدادها پخش بودند، اما نه از خلاقیت—
از بیحوصلگی.
انگار کسی همه چیز را نیمهکاره رها کرده بود
نه به این خاطر که وقت نداشت،
به این خاطر که دیگر *دلیلی برای تمام کردنش نمیدید*.
روی تختهگیره،
نقاشی مانده بود.
مداد روی فنجان افتاده بود
مثل دستی که وسطِ یک اعتراف
سست میشود
و آرام میافتد
چون یادش میآید که «گفتنش»
چیزی را بهتر نمیکند.
اما آن دو آدمک…
آنها داستانِ تلختری را فریاد میزدند.
یکیشان با کلاه و گلی کوچک
به سمت دیگری قدمی برداشته بود—
قدم کوچکی که شاید برای خودش
بزرگترین شجاعتِ جهان بود.
اما آدمکِ روبهرو،
با موهای بافته و حالتی آرام،
دورتر ایستاده بود.
نه رفته بود،
نه مانده بود.
به همان شکل دردناکِ انسانهایی که
نمیدانند
دوستت دارند
یا فقط
عادت کردهاند که کنارِ اسمت باشند.
فاصلهشان
فاصلهی دو قدم بود،
اما همان دو قدم
شکافی بود که گاهی یک انسان
هیچوقت نمیتواند پر کند.
نقاش آن را کشیده بود،
اما شاید نمیدانست
چیزی را روی کاغذ آورده
که سالهاست در دل خودش
حل نشده مانده.
اتاق خاموش مانده بود.
نور کمرنگ از گوشهی پرده میآمد،
درست مثل امیدی که میدانی
دیگر به هیچ دردی نمیخورد
اما نمیتوانی کامل خاموشش کنی.
نقاش برگشت،
مداد را برداشت،
اما خط جدیدی نکشید.
نگاه کرد:
به آدمکی که گل به دست داشت،
به آدمکی که شک داشت،
و فهمید
گاهی عشق
نه با بوسه تمام میشود
نه با جدایی.
گاهی با یک *قدم برنداشته*
تمام میشود.
و نقاشی همانطور
نیمهکاره ماند.
باقیاش
هیچوقت
کشیده نشد(: .
و اينجاست كه
مدادم افتاد و
قهوه سرد شد…
تو يك قدم نيامدی
و من
تمامِ راه را
بيهوده ايستادم.
02:26 - 22 May 2026
1
Reposts
3
Reactions
642
Views
3
Replying to
@partouv