دهخدا مادری داشت بسیـار عصبی و پرخاشگر طوری که دهخدا بخاطر مادرش ازدواج نکرده بــود و پیــرپسر مجردی بـود در کنار مادرش زندگی میکرد.نصف شبی مادرش او را از خــواب شیرین بیدار کرد و آب خواست . دهخدا رفت و لیوانی آب آورد مادرش لیوان را بر سر دهخدا کوبیدو گفت آب گرم بود. سر دهخدا شکست و خونی شد >>۱
به گوشه ای از اتاق رفت و زار زار گریست.گفت خدایا من چه گناهی کرده ام بخاطر مادرم بر نفســم پشت پـا زده ام . مــن خــود ، خـود را مقطوع النسل کردم، این هم مزد من که مادرم به من داد . خدایا صبرم را تمام نکن و شکیبایی ام را از من نگیر...۲>>
گریست وخوابید.شب درعالم رؤیا دید نوری سبز از سر او وارد شد و درکل بدن او پیچید و روشنش ساخت. صدایی به او گفـت برخیز در پاداش تحمل مادرت مابه تو علم دادیم.از فردای آن روز دهخداشاهکار تاریخ ادبیات ایران راکه جامعترین لغتنامه و امثال وحکم بودگردآوری کردو نامش برای همیشه بدون نسل،در تاریخ جاودانه شد.
23:31 - 22 اسفند 1404