با آقای محمد و خانوادهاش میرویم زیارت حضرت رقیه(س). تمام مسیر، در، دیوار و بازار برایم تازگی دارد. در ویترین اکثر مغازهها، عکس سید حسن نصرالله به چشم میخورد. در راه به خانهای میرسم که ورودی خانهاش اسم شهید مدافع مدنیشان؛ الشهید البطل حسن شراره را نوشته است.
شهدای جنگ سوریه، قصههای عجیب غریبی دارند. آقای محمد نیز در جنگ، خود از مجاهدین بوده است. در راه بازگشت به اسکان هستیم. از محاصرهی میدان حجیره و رشادت ابوترابِ لبنانی میگوید. بیش از پیش، اتحاد لبنانیها، سوریها، افغانیها و ... به چشمم میآید.
با خودم میگویم: به وقت تظلمخواهی و فریادرسیِ صدایِ مظلوم، اتحاد طعم دیگری دارد. سر کوچه توقف میزند. قصد داریم پیاده شویم که سوال شبنم غفاری، برای چند دقیقهای مهمان صحبتهای آقای محمدمان میکند.شبنم، با لهجهی شیرین اصفهانیاش میپرسد: «اون موقع، خانوادهتون کُوجا بودَن؟»
آقای محمد که فارسی را به خوبی مسلط است، سرش را به شوخی میبرد بیرون و میگوید:- آقا قهوه را آماده کن.شوخیاش نشان از این است که دوست دارد مفصل صحبت کند. جنگ که شروع شد، من تازه ازدواج کرده بودم. مادرم اصرار داشت که اینجا نمانیم، میترسید خانه را بزنند.
امّا من میگفتم: از کجا معلوم جایی را که میرویم، نزنند؟! اولین کاری که کردم، اسلحه و نارنجک خریدم برای خانمهای خانه و نحوهی استفاده را یادشان دادم. سپرده بودم اگر مسلحین حمله کردند، خودتان را بکشید طوری که از آنها نیز کشته بگیرید.
با خودم میگوید چه طور جنگ، چنین روحیه و ادبیاتی را از انسان میسازد؟! ادبیاتی که برای تمام مبارزین جبههی حق، تاریخ انقضایی نخواهد داشت. به قول نادر ابراهیمی: « این جنگ قبل از هر چیز، یک نکتهی بسیار بنیادیِ از یاد رفته را به یاد همهی ما آورد.
و آن اینکه: ما ملتی ترسو، بزدل، توسریخور، تریاکی، اهل تسلیم و بیحمیت نیستیم، و سپس این نکته را که ایمان؛ انگیزه و اسلحهی عظیم و خطیریست برای تهی دستانه و غیرتمندانه جنگیدن و پیروز شدن...
11:55 - 28 October 2024