📌 #شهیده_کرباسیلحن بیروت و لهجه شیراز، قصه عشق می‌شود آغاز!بخش اولبُغض عجیبی گلوی لحظه‌هایم را می‌فشارد؛ گاهی باران می‌شوم و گاه، بند می‌آیم؛ درست مثل سه شب پیش بارانی شیراز که چشم به راه بودم رسیدن مسافری از آستانِ آسمان هشتم را و چه شوربختانه جا ماندم به بهانه بدقراری دوستان.
دلم می‌خواست پیشواز و چاووشی‌خوانی شهر گل برای «گُلدوسیِ» پرپر دور از خانه‌اش را زیر نم نم عشق، نفس بکشم و گلایول‌های سرخ زیر پا شوم مسافر مشهد را که معصوم و باشکوه از زیارت برمی‌گشت خانه؛ اما این بار در آغوش پرچمی که همه‌مان همیشه از آن شکوه گرفته‌ایم.
اینجور وقت‌ها اما قصه فرق می‌کند؛ یکدفعه آدم‌هایی از جایی که فکرش را هم نمی‌کنی سر می‌زنند تا اهتزاز این شکوه را مکرر ‌کنند و قطره قطره دانه‌های دل‌شان را بریزند پای سرخی پایین این پرچم که باید برسد بالای قله ظهور.
القصه، حسرت همراهی ماند تا امروز شنبه که مهمان محبت خانه سردار بی سرِ مدافعان حرم «شهید حاج عبدالله اسکندری» شدم. برای کاری دیگر رفته بودم که بی مقدمه به قصه دلخواه آن شب شیراز رسیدم!
به «بای بسم الله» نرسیده «خانم گردشی»؛ همسر شهید اصغر فروتنی که مدیرعامل انجمن همسران شهدای استان فارس است و آنجا حضور داشت از همراهی چند روز قبل همسر والا مقام شهید اسکندری با خانواده و پیکر شهید معصومه کرباسی از تهران تا مشهد و سپس شیراز گفت!
باورم نمی‌شود من که از سه شب پیش تا الان در فکر آن شب فرودگاهم، حالا مقابل همسفری نشسته‌ام که روایت دست اول آن روز و شب را دارد.
حاج خانم سالاری (همسر شهید اسکندری) برخلاف خانم گردشی که هر چند دقیقه یک بار عینکش را بالا می‌برد و گوشه چادر به چشم می‌کشد، حلقه‌های شفاف توی چشمش را نگه می‌دارد و با همان حال روایت می‌کند.
از اینکه خیلی اتفاقی و بی‌خبر در تهران و بعد از دیدار با حضرت آقا این همراهی را به ایشان و همسر سردار شهید آقا مرتضی جاویدی پیشنهاد کرده‌اند؛ از شکوه وداع رواق امام خمینی حرم رضوی و دیدار تولیت آستان و اهدای تبرکات امام رضا علیه السلام تعریف می‌کند؛
شاه‌بیت حرف‌ها اما پرواز برگشت به شیراز است که حاج خانم یک لحظه مکث می‌کند؛ انگار سختش می‌شود، می‌پرسد تعریف کنم؟!... آرام سر تکان می‌دهم:«ساعت از ۱۰ شب گذشته بود که در فرودگاه مشهد سوار هواپیما شدیم؛ شهیدان معصومه کرباسی و رضا عواضه، ۵ فرزند داشته‌اند از ۱۷ تا دو و نیم - سه ساله.
فرزند کوچکشان «فاطمه»، پدربزرگ و مادربزرگ ایرانی‌اش را تا قبل از این اتفاق ندیده بود و تا حدی غریبگی می‌کرد.برادرش مهدی که از همه بزرگتر است، خسته روی صندلی هواپیما خوابش برده بود و این بچه دائم مثل مرغ بسمل شده‌ای، دست و پای برادرش را تکان می‌داد تا بیدار شود؛ فقط با او راحت بود انگار.
هر کس هم کاری می‌کرد راضی نمی‌شد. مادربزرگ و عمه لبنانی‌اش هم نمی‌توانستند آرام‌اش کنند.صحنه تلخ و عجیبی بود؛ آنقدر که حال پدربزرگ ایرانی‌اش از دیدن بی‌تابی این بچه بد شد. دویدند برایش آب آوردند و...آن لحظه همه به یاد کودکان غزه و لبنان اشک می‌ریختیم.»ادامه دارد...
میلاد کریمیشنبه | ۵ آبان ۱۴۰۳ | #فارس #شیراز ــــــــــــــــــــــــــــــ🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران‎@ravina_ir
12:26 - 2 November 2024

1 Reactions
270 Views


1 Reply