📌 #کمک_به_جبهه_مقاومتپیرزن، سه النگو، «یک تردمیل»!ساعت ده صبح بود...
ساعت ده صبح بود؛ آسمان صاف و آبی و هوا هم کمی سرد. در «حسینیه هنر» بودم و مثل همیشه داشتم کارهایم را انجام می‌دادم. توی حال خودم بودم که دیدم «پیرزن شصت ساله‌ای» وارد حیاط حسینیه شد. چادر گل گلیِ سفیدی سرش بود. بلند گفت:- همین‌جا کمک جمع می‌کنن برای فلسطین و لبنان؟گفتم: «آره».
- طلا هم قبول می‌کنید؟ سر تکان دادم که «بله حاج خانوم». و تعارف کردم بیاید داخل حسینیه. - پس سه تا «النگوی طلام» رو میارم. یه «لحاف ساتن» هم هست مال «جهازم» بوده. دست نخورده‌ست تقریبا. یه سری پارچ و لیوان و بشقاب بلوری هم میارم. «کتاب» هم خیلی دارم اگه می‌خوایین.گفتم: «قدم‌تون روی چشم حاج خانوم».
- راستی، یه «تردمیل» هم دارم! اون رو هم قبول می‌کنید؟!لبخندی زدم. پیش خودم گفتم همه چیز کمک شده بود اِلّا تردمیل. گفتم: «بله حاج خانوم. در خدمت‌تون هستیم».
روح‌الله رنجبرسه‌شنبه | ۶ آذر ۱۴۰۳ | #خراسان_رضوی #سبزوارحسینیه هنر سبزوار ــــــــــــــــــــــــــــــ🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران‎@ravina_ir
10:00 - 30 November 2024

7 Reactions
146 Views


1 Reply