دلم برای دنیای کودکیام تنگ شده است همین دیشب بود که فهمیدم چقدر از آن دنیای کوچک دور شده ام وقتی که برف بارید.اول ذوق کردم و بعد از یک نهایتا دوساعت دیگر برایم مهم نبود اما بچه که بودم از ثانیه ی اول که برف شروع میکرد به باریدن صورتم را میچسباندم به پنجره ی حیاط و زل میزدم به دانه های سفید برف
با برق التماسی در چشمانم به خدا میگفتم که ای کاش برف بسترش را روی زمین پهن کند و بتوانم برف بازی کنم...بعد از نشستن برف مکافات دیگری در خانه داشتیم:<<التماس به مادر برای رفتن به حیاط برای برف بازی>>
همیشه زود سرما میخوردم و مریض میشدم و در کل تمام زمستان را در بیماری به سر میبردم برای همین درخواست هایم معمولا با مخالفت روبه رو بود.شب که میخوابیدم با خودم میگفتم یعنی میشود صبح فردا که بیدار میشوم سرتاسر محله سفید پوش شده باشد؟صبح روز بعدش هم که انگار آرزویم به درگاه بلند مرتبه اش رسیده بود
خلاصه این بار هم سرما خورده بودم وتازه کمی بهتر شده بودم میدانستم جواب درخواستم چیست پس...پنهانی شال و کلاه کردم و صبح خروس نخوانده که همه خواب بودند وارد حیاط شدم.قدم زدن روی زمین یخ زده خیلی عجیب بود حس خوبی داشت
از طرفی عذاب وجدان گناه کوچکی که کردم و بی اجازه وارد حیاط شدم نمیگذاشت راحت تر به کارم برسم.خلاصه مادرم فهمید و من را کشید به خانه وطبق روال همیشه نصیحت که ای بچه تو نمیخواهی به سر عقل بیایی؟من اماگوشم بدهکار نبود و فقط نگاهم به حیاط سفید پوش بودنمیدانم آن لحظه مادرم چه چیزی در چشمانم دید
که چهار پنج دست لباس بر من پوشاند و رفتیم آدم برفی را بسازیم...آدم برفی که هرگز نمیخواستم آب شدنش را ببینم و در آن زمان انگاری پایانش مانند پایان یک شعر غم انگیز بود و فراموش نمیکنم چقدر برای آب شدنش اشک ریختم.حالا که فکر میکنم چقدر دنیای کوچک کودکی ام را بیشتر دوست داشتم
غم های بی ارزش همرا با شادی هایی کوچک اما واقعی و تکرار نشدنی....پ.ن:پنجره را باز کردم هنوز میبارد...دیگر کسی نمیگویدکه نرو داخل حیاط سرما میخوری ... پس دیگر وارد حیاط شدن در هوای برفی برایم آن لذت کودکی ام را ندارد...
08:52 - 10 February 2025