#داستان_نوت_گوشیبعد حرف محمدرضا حسابی استرس گرفتمیه لقمه ناهار میخواستیم بخوریم این بشر کوفتمون کرد خب آخه نقطه چین میذاشتی لا اقل ناهارمو بخورمبعد منو ذهنمو درگیر میکردیهیچی دیگه نصف ناهار خوشمزم موندمونده بودم چیکار کنم حقیقتا امروز میخواستم برم
یعنی دیشب گفتم من نمیمونم میخوام برم فقط منتظرکلاس ها بودم ولی الان با اتفاقات دیشب و حرفای اساتیدو ماجراهایی که برام پیش اومدیه حسی میگفت بهم احمق نباشتو خودت نیومدی اینجا به تو بود پاتو حوزم نمیذاشتیاز وقت ثبت نام ناخودا آگاه بله گفتنم، شرکت در آزمون، پیچوندن خونه، ماجراهای دیشب و...
همه تو مغزم داشت رد میشدو من دو دل حتی دیگه دو دلم نبودم و میخواستم بمونمتو خودم بودم که دیدم یهو محمدرضا اومد توگفتم چیشدگفت الان میپرسی چیشد؟!! مرد حسابی چهل دیقس من پایین جلو دفترم هر چیم به گوشیت زنگ میزنم جواب نمیدیانقد غرق تو فکر بودم حتی نفهمیدم گوشیم ۱۲ بار زنگ خورده
گفتم خب چیشد داری میریگفت آره دیگه پاشو جمع کن بریممن حوصله زندانی شدن ندارم اینجابهش گفتم کدوم زندان آخه اینجوریام نیست بابا زیاد دارن میترسوننگفت نه با روحیم نمیسازه برا رفتن سوپر مارکتم اجازه بگیرمگفتم بچه آخه تو اصلا بهم گفتی بیا بریم حوزه حالا چت شده؟
گفت نمیدونم محمد حس خوبی ندارماز وقتیم شنیدم اینطوریه شرایطش با روحیم جور در نمیادیه چند ثانیه سکوت کردم گفتم من نمیام محمد رضامیخوام بمونمیهو موند همینجورییه نکاه عاقل اندر سفیهم بهم انداختگفت جدی میگی محمد یا بازم گرفتی مارو؟! گفتم نه به جان بچه نداشتم راست میگم
گفت زر نزن دارم جدی حرف میزنم باهاتگفتم جدی میگم به خدا من تصمیمو گرفتماون ذهنیترم ندارم دیگه حس میکنم یه کاری لینجا باید بکنم که اومدمپس میخوام بمونمگفت بابا افسانه جومونگ تعریف نکن وظیفه چی آخهتو گروه خونیت نمیخوره آخه به حوزه تو با من اومدی پاسو بریم آقا مارو سرکار نذار
گفتم نه جدی میگم محمد رضا میخوام بمونمیه چند ثانیه ای موند نگام کردگفت واقعا عجیبی ازت سر در نمیارم تو این زندان با این روحیه میخثای چطوری دووم بیاریمنکه میدونم دو روز دیگه گذشت خودت میای ولی بازم تصمیم با خودت رفیقگفتم تا اینجاش خودم نیومدم بقیشم میبرن منو گفت هر طور صلاحه من دارم میرم
اومدی نیومدی با خودت پسرپاشد وسایلشو جمع کرد خداحافظی کردیم تا دم در حیاط رفتم باهاشموقع رفتن دلگیر بودم ولی یه حرفی زد کل راهو خندیدیماما واقعا جای تامل داشتگفت دنیا عجیبه ها محمدنمیشه ازش سر در آوردمن عشق حوزه و فانتزی روحانی شدن اومدم حوزه دارم بر میگردم تو ضد آخوند تفکر براندازی موندی
رسبدیم جلو در حیاط و نگهبانیروبوسی و خداحافظی کردیمیه بوس آبدارم بهم دادگفتم مراقب خودت باش داداش و از این حرفاو رفت من موندمو حوزه ای که نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفتهمن فقط اومده بودم سفرقرار نبود موندگار شماما ظاهر مسافر موندگار این خونه نما آجری بودمادامه دارد..
خیلیییی زیبا بود اصلا نمیدونم چه حکمتیه هر کدام از طلاب برای ورودشون به درس طلبگی و فضای حوزه یک داستان عجیبی دارند ان شاءالله همه ما از سربازان امام زمان باشیم✨🌱