#داستان_نوت_گوشیبابام تو راه میگفت خوب یهویی چیشد رفتی حوزه بی خبر؟منم گفتم خب چیز خاصی نشد یهویی شد خودمم نمیدونم چراولی الان میدونم اونجارو دوست دارمگفت ها نکنه یکیو میخوای گفته باید آخوند بشی؟ زدم زیر خنده گفتم نه پدر من چی چی آخه یکیو میخوای! دخترای الان اتفاقا با طلبه جماعت نمیسازن
کسی زن ما نمیشه نگران نباش حالا حالا در خدمتتون هستمگفت چی بگم بجنب دیگه میخوام زود دومادت کنم خیالم راحته رفتی حوزه دیگه کار داری! گفتم چکاری دقیقا؟ گفت مگه به اخوندا حقوق نمیدن؟؟ گفتم نه بابا حقوق چی خیال کردی هر کی طلبه شد الان جیبشو پر میکنن اونجا نه؟
گفت آره دیگه هر روز مردم میگن آخوندا اینجورین الن بلنرسیدیم خلاصه دم در حوزهگفتم نه بابا اینطوریا نیست کسی چیزی به ما بدهکار نیستیه شهریه میدن پول دوتا چیپسم نمیشه اونم تبرکیهگفت چی بگمان شاءالله که خیرهفحشاش برا منه نگران نباش تومیگن گور بابای فلانیزد زیر خنده منم خندم گرفت
پیاده شدم گفتم ما رفتیم دیگهگفتش مراقب خودت باشکی میای خونه گفتم نمیدونم یه هفته دیگه شایدگفت باشه مامانتو میارم ببینه ترو اگر نتونستی بیایگفتم باشهخداحافظی کردماینبار با خیال راحت اومدماز در که میومدم معاون تهذیبمون رو دیدم تازه داشت میرفت خونهگفتم حاجی شما هنوز نرفتین
گفت نه فعلا اینجا بودم یکم کار داشتم ببینم بچه ها چی میکننگفتم مگه وقت اداری ندارین شماها؟ گفت طلبه کارمند نیست که صبح هشت بیاد ساعت دوعم برهاینجا طلبه ها بیست و چهاری تو حوزن و خوابگاهین باید چندتا مسئول باشه به اینا رسیدگی کنهگفتم واقعا خیرتون بدهاون از مدیر که صبح تا شب اینجاست
حتی بعضی شبا حوزه میخوابه خونه نمیرهاینم از شماگفت ما دعریم وظیفمون رو انجام میدیم بچهبیا برو تو خندید گفتم چشم یاعلیخداحافظی کرد رفتاومدم حجره دیدم مهدی تنها نشسته یه چاییم پیششگفت به شازده اومدیگفتم آره گفت چه برایمان آوردی مارکو؟ گفتم چی میخوایگفت گشنمه شام ساعت هفت دادن الان دهه
گفتم شکمو صب کن مامانم یچیزایی گذاشتهبیا بخوریممیوه هارو خوردیم چندتام شکلات بود با چایی زدیمگفتم صبح منو بیدار کن خوابم میاد مهدیگفت نگران نباش حاج علی صدامون میکنهگفتم پس اوکیه بگیر بخوابصبح این ورزش صبح گاهیا رو مخمهگفت آره منم اصن بعد نماز ادم تا کلاس دوست داره بخوابه
گفتم فعلا برنامه اینهمجبوریم غر نزنیم بهترهشب بخیرگفت شب بخیرنصف شب بیدار شدم میخواستم برم سرویساومدم از حجره بیرون تو سالنچشمای خوابالو تو تاریکییهو یچی دیدمیا ابالفضل قلبم اومد تو دهنم... ادامه دارد...
#داستان_نوت_گوشیگفت سلام آقا پسر چطورییه محکم سفت گرفت بغلم کردحسابی دلش تنگ شده بود از اون بغل کردنه معلوم بودبعد بغل و روبوسی قربون صدقه های مامان خانومرفتیم تو باباهم هنوز سر کار بود مامان پرسید ناهار خوردی؟ گفتم آره خوردم میرم یه دوش بگیرم سریع…