میدونید...یه مردی امروز مداملب میزنه:"+تقصیر دست بسته‌ی من شد...حلالم کن(:هی یه نگاه به در میندازه؛هی یه نگاه به حسن.."+ به خاطر بازوی کبودتحلالم کن(:
سر خم میکنه و چشمای بسته‌ینور قلبش رو نگاه میکنه؛+ به خاطر قنوتای دردناک نمازتحلالم کن(:اشکش میچکه‌ روی کبودیِگوشه ابروی امانتیش؛+ به خاطر به آغوش نگرفتنمحسنت حلالم کن(:صداش میلرزه؛ مثل دستاش!مثل قلبش(=+ فا..فاطمه..به خاطرپهلوی زخمت حلالم کن(:
دست روی پلکای بسته‌یاُم زینب میکشه؛+ باشه...میخوایی بری؛باشه برو..(=از قول من به پدرت بگو..حَ...حلالم کن..دخترت در خانه‌ی علیزخمی و شکسته شد(=سیبک گلوی پسرعموی زهرامدام میلرزید.؛ بگو دستای علی بستهبود.بگو نتونست در و از رویپیکرم برداره..بگو فاطمه،بگوبه پدرت علی بعد از سیلیمن نفس نکشید(=
صدای کودکانه ای خلوت آخرعلی را با دختر پیامبر میشکند؛- مادر..به پدربزرگ این راهم بگوکه حسن بچه بود..توان بلند کردنمن از زمین را نداشت..(:علی سر بر تابوت گذاشته وصدای گریه‌ی آرام‌ش میان آوایمظلومیت کودکانه حسن پیچید؛- مادر ...بگو قد حسن نرسیدبه آن نامرد و سیلی اش..(:بگو حسن ترسیده بود..
نه از آن بی رحمان..از مادر زمین خورده اش(:کنار پدر آمد و دست برشانه اشگذاشت؛- مادر..بگو که پدربزرگ حلال کند..من و پدرم را...(=گریه‌ی علی زینب را هم به اتاقکشاند..زینب عبایش رامحکم به دست گرفتو آرام کنار پیکر بی حرکت مادرنشست...؛- پِ...پِدر..چرا..چرا چشمانمادرم بسته اس..؟!
چر...چرا مقابل شما ننشسته است؟این بار...حسن هم با صدای بلندگریه کرد(=- رفت؟ بالاخره مادرم رفت(=بی طاقت پیشانه اش را بهپیشانی مادر چسباند...- آرام شد درد پهلویت؟دیگر بازویت تیر نمیکشد؟ما..مادر دیگر بهانه محسن رانمیگیری؟(:
- مادر...دیگر کبودی‌هایت را از پدرمپنهان نمیکنی؟مادر..میروی؟پس من چه؟:)علی زینبِ بی قرار رابه آغوش کشید(:
و کسی نفهمید..حسین همانند همیشه؛مظلوم کنار در شاهد وداعاهل بیت با مادرش بود وبی صدا بین گریه لب میزد: برخیز مادر...تشنه هستم(:
16:52 - 26 November 2023



2 Replies