گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بروددلی از سنگ بباید به سر راه وداعتا تحمل کند آن روز که محمل برودچشم حسرت به سر اشک فرو میگیرمکه اگر راه دهم قافله بر گل برودره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوستهمچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکستکه عجب دارم اگر تخته به ساحل برودسهل بود آن که به شمشیر عتابم میکشتقتل صاحب نظر آنست که قاتل برودنه عجب گر برود قاعده صبر و شکیبپیش هر چشم که آن قد و شمایل برودکس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیستمگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
گر همه عمر ندادست کسی دل به خیالچون بیاید به سر راه تو بیدل برودروی بنمای که صبر از دل صوفی ببریپرده بردار که هوش از تن عاقل برودسعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجودحیف باشد که همه عمر به باطل برودقیمت وصل نداند مگر آزرده هجرمانده آسوده بخسبد چو به منزل برود#سعدی #غزل #وداع 14:17 - 4 July 2026