#یک_قاچ_کتابپرنده ترسید و به طرف خیمه‌ها پرید.گریه کودکان و زنان بلندتر شنیده می‌شد.چند خیمه آن سوی گودال می‌سوختند. خیمه سفیدی وسط خیمه‌ها بود. درست شبیه همانی که یک روز وسط صحرا رفته و روی تیرک آن نشسته بود تا کمی استراحت کند و تشت آبی کنار ستونش دیده بود.
پرنده بال زد تا برگردد؛ ولی از شدت تشنگی، بال‌هایش توان نداشت.به طرف گودال رفت. بالای آن چرخید و چرخید. بوی آب می‌آمد.دور تا دور گودال پر از سوارهای خشمگین بود.یک باره آن سوی گودال، رود پر آب را دید. پرنده تمام توانش را جمع کرد؛اما تیروی هوا را شکافت. نه یک تیر، نه دو تیر؛ چند تیر.
پرنده بال زد و بال زد. تیرها به طرفش می‌آمدند. دم هر تیر، پری سیاه داشت. تیری بر بال پرنده نشست. پرده دیگر نتوانست بال بزند. تیر دیگری سینه‌اش را شکافت.پرده نتوانست به طرف رود پرواز کند. پرنده چرخید و ناتوان پایین آمد. وسط گودال، روی تن بی‌سری افتاد.پرنده پرپرک زد. پرهای سفیدش خونین شد.
پرنده خودش را کنار رود پر آب دید. نور خورشید افتاده بود توی چشمان کوچک و روشن او. چشمان پرنده باز بود و آب می‌خواست...📔 پرنده در گودال✍️ مسلم ناصری
04:20 - 9 July 2026

236 Views