بخش هایی از این کتاب :💢📚همگی لباس ارتش سوریه را پوشیده بودند. بدون درجه بودن لباسشان آن ها را از بقیهی جمعیت متمایز می کرد. رد نگاهشان هم بیشتر از آنکه به سخنران برسد، روی ردیف دوم صندلی ها و بچه های ایرانی بود. هر کسی می توانست کنجکاوی را توی چهرهشان ببیند.
بخش هایی از این کتاب :💢📚 : « من الان فرمانده گردان نیاز دارم. فرمانده تیپ نیاز دارم. اینا رو ولشون کن بیان!» حسنآقا خندهای کرد: «این چه حرفیه آقامحسن؟ یعنی الان از یه فرمانده گردان کمتر دارن به جنگ خدمت میکنن؟ نه؛ ما هرطور شده نمیذاریم کار موشکی بخوابه...»
14:31 - 4 July 2025