صلح و بشر دوستی یا پوششِ جنگِ قدرت؟نظریه "ثبات هژمونیک" در ارتباط میان رئالیسم و ساختارگرایی پدید آمد و در برای توضیح "چگونگیِ شکل گرفتنِ نظم بینالملل در سطح کلان بود. در این نظریه [دولت-ملت] واحد اصلی تحلیل در سطح بینالملل به شمار میرود. این نظریه بیان میکند که میان این دولت-ملت ها
سلسله مراتبی وجود دارد و بعضی از آن ها قویتر و بعضی ضعیفتر اند. در هردوره تاریخی یک قدرت مسلط پدید میآید که به آن "هژمون" میگویند. این قدرت هژمون روابط میان دولت ها را قاعدهمند کرده و قواعد وضع شده را میان دولت-ملت های مختلف اجرایی مینماید. طبق گفتهی پل کندی
در کتاب "ظهور و سقوط قدرت های بزرگ" اولین هژمون های تاریخ پرتغال و اسپانیا بودند که با فتوحات جغرافیایی خود قدرت هژمونیک خویش را در قرون ۱۴ و ۱۵م. به نمایش در آوردند. در قرن ۱۶م. هلندی ها بر پایه مسائل مالی و تجاری بینالملل بر مسند هژمونیک سوار شدند. قرون ۱۷، ۱۸ و ۱۹م. دوره "صلح بریتانیا" بود که بر
پایه تجارت، نساجی و نیروی کار راهآهن بریتانیایی ها هژمون عرصه بینالملل بودند. پس از جنگ جهانی دوم به علت رقابت گستردهی دولت ها قدرت هژمونیکی ظهور نکرد و بحران اقتصادی ۱۹۳۰م. درگرفت. آمریکا سیاست انزوایی که توسط ویلسون مطرح گشته بود را درپیش گرفت. پس دوران تعادل دوقطبی هژمونیک میان آمریکا و
شوروی در سال های ۱۹۱۹-۱۹۴۵ و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، آمریکا به تک قطب جامعه بینالملل و به نوعی هژمون آن تبدیل گشت.شعارهای دوره اخیر در حوزع سیاست بینالملل حول محور "حقوق بشر" و "کرامات انسانی" قدم برمیدارد که این امر مداخلات بشردوستانه را توسط دولتملت های مختلف مشروعیت میبخشد.
منظور از "مداخلات بشردوستانه" این است که دولت ها باید حقوق شهروندان خود را رعایت کنند و در غیر این صورت دولت-ملت های دیگر مشروعیت دارند تا با ایشان راجب این مسئله به منازعه بپردازند. حال این سوال مطرح میشود که با توجه به جنگ عراق، جنگ افغانستان، جنگ غزه و اکنون جنگ ایران آیا این نظریه پردازی ها و
تشکلات بینالملل درراستای تامین حقوق بشر بوده یا تنها پوششی وجدانمابانه برای پیشبرد بازیِ قدرت در میان سردمداران جهانی است؟
00:31 - 3 May 2026