محمد سپهر پسر عزیزم امروز هم مثل سال های قبل در شروع مدارس به مدرسه رفتم. امّا... جسمت همراهم نبود در راه مدرسه اطراف را که نگاه میکردم، تمام خاطرات باهم بودنمان از جلوی چشمم گذر میکرد و صدای شکستن قلبم از دلتنگی وجودم را به لرزه در می آورد.بغضی که گلویم را فشار میداد را قورت میدادم و به همه‌ی
دانش آموزانی که راهی مدرسه میشدند نگاه میکردم .وقتی در روی سکو بالا ایستاده بودم چشمم به دنبال تو بود میدانستم تو در بین دوستانت هستی و برای شروع سال جدید مهمان جمع شان شدی تو همان تاج افتخار منی که با شهادتت به روی سر من گذاشته شد...
وقتی زنگ شروع مدرسه را به صدا در آوردم برای همه ی دانش آموزان و رفقایت آرزوی موفقیت و سربلندی کردم.راستی سال پیش با رفیقت علی در یک کلاس نبودید و هر کدام مشغول در رشته خودتان برای آینده تلاش میکردید اما امسال هر دو در کلاس عشق شهادت در کنارهم هستید💐💐....
وقتی در سالن بین عکس تو و رفیقت ایستادم نمی‌دانستم از مایه فخر شدنتان بخندم یا از نبودن جسمتان گریه کنم...من از آنجا برگشتم اما در آخر به حیاط مدرسه نگاه کردم و اسمت را صدا زدم و گفتم سپهر مامان من امروز هم منتظرت هستممنتظر تو... تا از مدرسه بیایی و باهم ناهار بخوریم💔
|مادر شهید محمدسپهرمحمدی✍️|#شهید_علی_رستمخانی⚘#شهید_محمد_سپهر_محمدی⚘
19:41 - 23 September 2026