#علیقدمهایم را تندتر کردم تا به همسر و پسرم برسم، ولی نرسیدم! پاهایم درد میکرد؛ کنار جدول نشستم تا خستگی در کنم. هر چه با همسرم تماس گرفتم جواب نداد! گوشی پسرم هم که بخاطر بازی، شارژش تمام شده بود.تا چشم کار میکرد، جمعیت بود! - «علی!... علی!» انگار خودم بودم که پسرم را صدا میزدم!- «ببخشید! یه پسربچه با هودی قرمز ندیدی؟!» اشکش را پاک کرد.- «نه! چرا گریه میکنی؟! مگه اینجا کسی گم میشه؟!»- «مطمئنی؟!»
گریهاش شدیدتر شد. چندنفر جمع شدند؛ ایستادم و قضیه را تعریف کردم. انگار هماهنگ کرده باشیم دقیقاً حرف مرا تکرار کردند! - «مگه اینجا کسی هم گم میشه؟!» دختر جوانی اضافه شد: «حاج قاسم مثل باباش مواظبشه!»گوشهی چشم منم تر شد.
یک گروه دهدوازده نفری شده بودیم که راه افتادیم. مادر جوان، دلش قرص شده بود. ذکر «یا علی» میگفت و محکم قدم برمیداشت. بدون اینکه حرفی بزنم برای پیداشدن بچه و گم نشدن پسر خودم ختم «یا علی» نذر کردم.
گروهمان بزرگتر میشد؛ مرد میانسالی فریاد زد: «بگو یا علی تا علی کوچولو پیدا بشه!» فریاد یا علی از جمعیتی که از حال و اوضاع خبر داشتند خیلی بیشتر بود! یکی در منقبت مولا رجز خواند. همه متحد شده بودند «علی» را پیدا کنند.
پسرم در حالیکه جواب یا علی را تکرار میکرد رسید: «ماشالله! مادر به قربونت» رو با خودم زمزمه کردم .- «مامانی! بابا اونجاست! تو کجا بودی؟! خواستم تعریف کنم پسرم ادامه داد: «بابا مواظب یه بچهست! اسمش مثل من علیِ» دستش را دراز کرد.
18:25 - 4 January 2026