گاهی اوقات یه جایی،یه اتفاقی تورو پرت میکنه به دل یه حال خوب...دیشب،مثل همون قدیما همه جمع شدیم خونۀ مادرجان...من که نتیجۀ ارشدمو بالاخره احترامم واجب،ولی صدای بچه ها که میپیچید تو خونه انگار روح دمیده بودن بهمون.شب که شد،طبق عادت مألوف رخت خوابارو پهن کردیم و کنار هم دل به دریای رویا زدیم