گاهی اوقات یه جایی،یه اتفاقی تورو پرت میکنه به دل یه حال خوب...دیشب،مثل همون قدیما همه جمع شدیم خونۀ مادرجان...من که نتیجۀ ارشدمو بالاخره احترامم واجب،ولی صدای بچه ها که میپیچید تو خونه انگار روح دمیده بودن بهمون.شب که شد،طبق عادت مألوف رخت خوابارو پهن کردیم و کنار هم دل به دریای رویا زدیم
اولای صبح بود که گنجشکا نغمۀ بیدار باشو زمزمه کردن و خورشید دست نوازششو از لا به لای پنجره رد کرد و مهرشو بهمون تابوند...بیدار که شدیم،اول چند لحظه محو صورتای پف کرده همدیگه بودیم،انگار دیشب همه دور از دغدغه روزمره حسابی از خجالت خواب درومده بودن!اینجا انگار یه گوشه جدا از دنیاست...
10:15 - 12 June 2025