ممنونم لطف داریید🙏🙏
««داستان کوتاه »»بندِ دلزیرِ پلِ شناورِ کوثر، روی جادهی خندق، تاولهای گازِ خردل دهان باز کرده بودند. هوا بوی بادامِ تلخِ گندیده میداد؛ داغ، لزج و خفه. هور، مثل لاشهای پهناور زیر آفتابِ ظهر افتاده بود و نیها، خشک و نیزهوار، در سکوتِ سنگینِ بعد از آتشباران میسوختند.الیاس سینه به لولههای ز…Show moreShow this thread