خبر داد که جنگ شده. نگفت بیت رهبری و میناب را زدند.نماز ظهر را به خیال و نه باورِ آخرین نماز خواندم.کسی خانه نبود. نهیب سوتی بلند و پشت بندش انفجاری مهیب. شیشهها لرزید. چادر به سر و قرآن در بغل، دویدم توی هال. صدای زیرِ سوتی بلندتر، انفجاری ترسناکتر. همانجا، خیره به لرزش شیشهها، ولو شدم.
دود سیاه، آفتاب پهن شده تا وسط هال را دزدید. به طرف صدا چشم چرخاندم. قرنیزِ پای دیوار بود که افتاد.هوا سرد بود؛ اما دهانم خشک و تشنه. شب صدای هلهله میآمد.دعای سحر که تمام شد، مجری، گریان از روی نوشتهها میخواند و هق هقش بیشتر میشد. سر سفره کسی پیجوی اذان نشد.
کسی دیگر چیزی نمیخورد. حرف مجری که تمام شد، سرم را کنار سفره گذاشتم. از خانه بیرون زدیم. آفتاب بالا نیامده و هوا گرگ و میش، به سمت میدان اصلی شهر. و این بندِ ابتداییِ ماجرا بود.#جنگ#بمباران 19:49 - 19 October 2026