#دهمهمه مشغول کار شدندفقط لنا بیحرکت ایستاده بود دستهایش خالی بود.ژولیت، همکلاسی و دوست صمیمیاش، نگاهی به او انداخت و با لبخندی که بیشتر بوی تمسخر میداد تا دوستی،گفت:«یعنی انقدر فقیر شدین که پول چند تا مقوای رنگی هم نداشتین؟»چند نفر خندیدند.خندههایی کوتاه ...اما برای لِنا، همان چند ثانیه،
#پارت_نهم صدای ساعت، بلندتر ازهمیشهشنیده میشدتیک...تاک...تیک...تاک...و هر تیک، انگار یک سال از کودکی لِنا را با خودش میبرد نیمهشب گذشته بود که بالاخره صدای قدمهاطلبکاران دور شد...…Show moreShow this thread
