#دهمهمه مشغول کار شدندفقط لنا بیحرکت ایستاده بود دستهایش خالی بود.ژولیت، همکلاسی و دوست صمیمیاش، نگاهی به او انداخت و با لبخندی که بیشتر بوی تمسخر میداد تا دوستی،گفت:«یعنی انقدر فقیر شدین که پول چند تا مقوای رنگی هم نداشتین؟»چند نفر خندیدند.خندههایی کوتاه ...اما برای لِنا، همان چند ثانیه،
#پارت_نهمصدای ساعت، بلندتر ازهمیشهشنیده میشدتیک...تاک...تیک...تاک...و هر تیک، انگار یک سال از کودکی لِنا را با خودش میبرد نیمهشب گذشته بود که بالاخره صدای قدمهاطلبکاران دور شد...…
از تمام شبهای پر از دعوا دردناکتر بود .سرش را پایین انداخت دلش میخواست بگوید:«نه یادم رفت دیشب تا صبح نخوابیده بودم»اما بعضی دردها را نمیشود برای کسی توضیح دادسکوت کرد.چون فهمیده بود بعضی آدمها، حقیقت را نمیخواهند...فقط دلیلی برای قضاوت کردن میخواهند
بغض، آرام در گلویش گره خوردنه به خاطر چند تکه مقوابلکه چون تحقیر، وقتی از زبان کسی میآید که روزی دوستش میدانستی، سنگینتر از همیشه روی قلب مینشیندآن روز، لِنا برای اولین بار فهمید...فقر فقط خالی بودن جیب نیستگاهی، آدمها آنقدر فقیر میشوند که مهربانی را هم از دست میدهند.......
لِنا در تخت، بیقرار از این پهلو به آن پهلو میشد دلدرد، نفس کشیدنش را هم سخت کرده بود؛ انگار ترس، آرامآرام خودش را به شکل درد در بدن کوچک او جا داده بودپشت دیوارها، صداها دوباره جان گرفته بودند. خانههر شب به میدان جنگی تبدیل میشدلِنا گوشهایش را گرفت، چشمهایش را محکم بست و آرزو کرد همهچیز
تمام شود. نه توان ایستادن داشت، نه توان گریه کردن. میان همان درد و خستگی، خواب کوتاهی که بیشتر شبیه به بیهوشی بود او را با خود برد؛چند دقیقه بعد، فریادها دوباره سقف خانه را لرزاندند.لِنا از جا پریدبیاختیار از اتاق بیرون دوید.این اولین بار نبودو آخرین بار هم نبود.مدتها بود که خودش را
میان پدر و مادر قرار میداد؛ نه چون زورش میرسید، فقط چون دلش نمیخواست مادرش تنها بماندکودکی که باید پشت مادرش پنهان میشد، حالا خودش سپر او شده بودبا صدایی که از شدت ترس میلرزید، رو به پدرش فریاد زد:«بس کن... خواهش میکنم بس کن... چرا همش ما رو اذیت میکنی؟ چرا یه شب نمیذاری آروم باشیم؟»
پدر با خشم گفت:«مادرتدیوونهست»انگار چیزی درون لِنا شکست اشکهایش را پاک کرد.دستهای کوچکش را مشت کرد و با تمام توان به سمت پدر رفت.«ساکت شو دیوونه تویی...ازت متنفرم...ازت متنفرم...دیگه نمیخوام اینجوری زندگی کنیم.»لحظهای بعدهمهچیز ساکت شد.فقط صدای نفسهای بریدهی لِنا مانده بود.
ضربهای که خورد، بیشتر از آنکه روی صورتش بنشیند، در جایی از روحش فرود آمد.برای چند ثانیه حتی گریه هم نکرد.فقط ایستاد.با چشمانی که دیگر شبیه چشمهای یک کودک نبود...