کاشیها را با قدمهایمان متر کردیم، دقیق در خاطر دارم. حال که پاهای یخزدهام را روی سرمای سرامیکیشان میگذارم، مواظبم پاهایم از خطوط بیرون نزند. روی اینها نقاشی کشیدیم، امّا با ماژیک.هنگامی که رفتی، پوست کف پایت روی صورتکِ من کشیده شد، رنگ پخش شد و در رنگِ آبیِ آسمان گُم. من گُم شدم.