من، از دنیا خواسته زیادی نداشتم..!
تنها یک گوشهی دنج و آرام میخواستم،به دور از هیاهوی جمعهای شلوغ؛در خانهای ساده، بیتجملات، اما سرشار از حس زندگی...خانهای پر از طراوتِ گلدانهای شمعدانیِ پشت پنجره، و بوی خاکِ خیس خورده، بعد از آب دادنِ برگهای سبز و کوچکِ ریحانهای باغچهی نقلیِ حیاطمان.
آنجا که ماهیهای کوچکِ حوضِ آبیرنگ، با جنب و جوشِ کودکانه، برای گرفتن دانههای غذا تلاطم میکنند.جایی که اضطراب و دلمشغولیهای بیرحمِ روزگار، اجازه ورود نداشته باشند.
جایی برای دم و بازدم در میان عطرِ هِلهای آغشته به چایِ تازهدم؛برای ورق زدن کتابی دلچسب در عصرهایی که خورشید، نور طلایی و گرمابخشِ خود را، نرم و آرام روی تار و پودِ فرشهای دستباف مینشاند.
جایی که نوای خیالانگیزِ یک موسیقیِ بیکلام، با حرکت سوزن در میان انگشتانم همراه میشود، وقتی که گلهای بابونه را با عشق بر پارچهای سپید میدوزم.
و گاهی درستکردن مربای بهارنارنج، با دستهایی که تمام عشقشان را در هم زدنهای آهسته ریختهاند.
گاهی هم بیهیچ کلامی، نشستن کنار پنجره، نگاه کردن به رقصِ آرام پردهها در نسیم عصرگاهی.
و نیز دستانی که بیهیچ قید و شرطی گرمای وجودش را با وجودم قسمت کند و روحم را آرام آرام در اعماق دریای چشمانش غرق...در نهایت، سر گذاشتن بر شانهای محکم و لبخند زدن به حس زندگی، که بیصدا در تمام لحظهها جاریست.- رئوفا🌱 :)
19:42 - 17 July 2025