از بدو تولدم ، عاشقت بودم خانوم سه ساله .. همیشه منتظر شب سوم بودم ، همیشه تماااام زورمو میزدم توو روضه شما اشکم دربیاد ، اصلا خجالت می‌کشیدم که براتون گریه نکنم .. شرمنده میشدم یه جورایی ..یادمه ۷ سالم بود ، اومده بودم با دوستم مسجد ، مداح داشت روضه شما رو میخوند و من چادرمو کشیده بودم رو سرم و
زااار میزدم .. بعد چند دقیقه دوستم که همسن من بود بهم گفت تو چطوری میتونی گریه کنی ،اونجا بود که گفتم چقدر عاشقتونم و میمیرم برا دردایی که کشیدید .. و با همون زبون بچگی سعی کردم بهش یاد بدم که چطوری گریه کنه ..یا مثلا یادم نمیره وقتی کلاس چهارم بودم و با یکی از صمیمی ترین دوستام سر چرت ترین موضوع
ممکن قهر کرده بودم ، شما باعث شدی ما باهم دوست بشیم .. من عهد کرده بودم که دیگه باهاش صحبت نکنم اما حین گوش دادن مداحیِ شما دلم نرم شد .. هیچوقت اون صحنه و اون حسی که اون لحظه پیدا کردم از جلو چشمام نمیره کنار ..یا مثلا یادم نمیره اولین بار تووی عمرم شما بهم اجازه دادید خادم روضتون بشم و طعم شیرین
خادمی رو بچشم درحالیکه من فقط ۸ سالم بود ، توی دنیای بچگی خودم بودم ، اما شما دستمو گرفتید و جزو آدم بزرگا حسابم کردید .. بهم پر خادمی دادید و گذاشتید یه گوشه کناری وایسم و خادمیتونو بکنم :)نمیدونم چی بگم ، خیلی حرف دارم برای زدن ،ولی آخرش رسیدم به همون تیکه از مداحی که میگه :
"قیمتِ تارِ موی این بی‌بی بمونه ؛یك نخِ چادرش رو به دنیا نمی‌دم (:"
03:42 - 18 June 2026

4 Reactions
69 Views


1 Reply

Profile picture of ‌هزارویك‌.‌
Replying to
((((((((((: