تو زنگ میزنی و من رد میکنم، تو صدا میزنی و من ولومِ آهنگ را روی صد میگذارم، تو میگویی هستی و من انکار می کنم، دست نوازش بر سرم میکشی و من اغفال میکنم، دوستم داری و من احمقانه پس میزنم. میگویی هرچه شود هرچه کنم ناامید نمیشوی، هرچه نمکدان بشکنم چسب میزنی و درست میکنی و دور نمیشوی، اما
من باور نمیکنم. ناامید کنندهام، آخرِ لغتِ ناامیدکننده به کجا امتداد مییابد؟ دقیقا آنجا ایستادهامو تو ... برایم میخوانی: "وَ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَهِ اللَّهِ" و میگویی من آخرِ آخرِ امیدم. لبهی پرتگاهمو تو دست میگیری به جای مچ، دل میبریو شعر میگویی، درها را برایم باز میکنی، دلم را
گرم میکنی کنارِ گوشم زمزمه میکنی فقط کافیست بخواهم و تلاش کنم و بقیهاش همه با توست، مرا تحسین میکنی و میگویی آخرِ زیباییام و"أَنْتَ جَمِيلٌ بِكُلِّ مَا فِي الْكَلِمَةِ مِنْ مَعْنًى"، شبها کنارم لالایی میخوانی و قولِ انگشتی میدهی که همانطور که بچگیهایم برایم آرزوی عروسکِ چشم
آبی را به ثمر رساندهای این یکی را هم درست میکنی، به من میگویی همیشه عاشقم هستی و همیشه دستهایت باز است برای نوازش کردنِ زخمهایم، از دردِ رفتنها می نالم و تو باز آغوشِ گرمت را نشانم میدهی و "و يبقى اللّه معک حينما لا يبقى معک أحد" ... تو، عجب زیبا هستی. عجب.
رویم سیاه است و نمی دانم چرا مدام ردِ تماس میکنم. پیامهای عاشقانهات را تند و تند رد میکنم و گاها حتی دیلیت میزنم. معشوقم و نادان، لیلیام و پررو. زخمخوردهام و بر مخیلهام نمیرود کسی چنین، بیقید و شرط، دوستم داشته باشد. و تو عجبتر دست نمیکشی و همچنان دستهایت را برایم باز نگه میداری.
تو خدای منی، خدای من. خدای بچگیهایم، خدای لطافت و مهربانی و هیرو کامادا و اسپایدرمن و قهرمانهایِ قصههای کودکیام و ذکرِ "اِعْطِني الفَضْل" پشتِ درهای دهقفله خورده. وسطِ ظلمات زانوهای زخمیام را میمالم و از نبودِ نور گریه سر میدهم و اما چه ناشیانه نمیدانم که تو آنجا هم هستی،
19:39 - 23 شهریور 1404