چند بالش که چید دور و بَرش، تخت خوابش شبیه سنگر شددور این سنگر از عروسکهاش آن قدر چید تا که لشگر شد چند خمپاره با مداد سیاه...چند موشک هم از مقوا ساخت خواست بازی کند ولی کم کم جنگ یک جنگ نابرابر شد موشک آمد خیال تختش را به همین سادگی پریشان کرد دست بر دامن دل ِ امنِ چادر گُل گُلی مادر شد 👇🏻
پا برهنه دوید توی اتاق روی یک توپ پای او سُر خورد توپ مانند مین عمل کرد و خانه غرق پر کبوتر شدشکل بی سیم کرد دستش را داد میزد پدر...پدر.. دختر پدر از قاب عکس بیرون زد جنگ آن شب به نفع دختر شدهر طرف رفت تیر و ترکش بود، پشت عکس پدر پناه گرفت ،شب او مثل هر شبِ هر سال، باز با خنده پدر سر شد 🥲
13:00 - 5 March 2025