منتظر بودم فاطمه دست از بازی اش برداره و بیاد تو اتاق تا حاضرش کنم...داشت دیر میشد و من صبرم لبریز!چند بار با صدای بلند و بلند تر صداش کردم تا بالأخره دل داد و تشریف آورد😑نا خداگاه با غیظ گفتم:وقتی بهت میگم عجله کن یعنی هیچ کار دیگه ای نکن!!!!!!!!یک دفعه سر جام میخکوب شدم...!😬🥺