((شب آخر))دو چشم حیرانم به انتهای حیاط خیره شد چهل و چهار بار نگاه حیران تکرار می‌شد در دو چشممشب بود و ماه انگار غریبه‌ای بود دو چشم حیرانم چهل و چهار بار نگاهش کرد و نشناختو حیران بودنم گریان شد.
من در حیاط بودمشب آشنا نبودو چهل و چهار نگاه، در نگاهم بودآن شب آسمان، ((شب پر ستاره‌ای)) بود بی‌ستارهآن شب نگاه من هم پر پیچ و تاب بودآن شب نگاه من آسمان بودکنار حلقۀ اشک‌های ریزانمصدای هلهله‌ام بود من در بلندی‌ِ پیش از سقوط گریستمو آسمان غریبه‌ای را به تماشای من نشانده بود
من فریاد کشیدم: فقط چهل و چهار دقیقهغریبه گفت:چهل و چهار روز...در من چهل و چهار نگاه بود، نگاه‌های سرخو نگاه‌های من همه‌جا بود و همه یک‌جا بود نگاه من چهل و چهار بار نگاه بود...ـ‌م.سماء
05:49 - 2 مهر 1405

4 Reactions
86 Views


1 Reply

Profile picture of ‌م.سماء‌
اونقدرام خوب نشد ولی خب