«دارم خفه میشم!»این جمله رو در حالیکه فکر میکنه چشماش رو بسته و داره تلاش میکنه طناب رو از گلوش باز کنه، میگه!طناب خیلی قویه، محکم تاب میخوره و پرتش میکنه؛ میخوره به جدار دیواره شیشهای و دوباره تو سیاهی معلق میشه.
«دارم خفه میشم!»این جمله رو در حالیکه فکر میکنه چشماش رو بسته و داره تلاش میکنه طناب رو از گلوش باز کنه، میگه!طناب خیلی قویه، محکم تاب میخوره و پرتش میکنه؛ میخوره به جدار دیواره شیشهای و دوباره تو سیاهی معلق میشه.
زن در حالیکه پاهاش رو تقریبا روی زمین میکشه و ایستاده حرکت میکنه، با سری که بالاست اما نگاهش هیچجا نیست، از روبروش رد میشه؛ هنوز صداها رو نمیشنوه، یکهو طناب دور کمر زن که ادامش پشت سرش کشیده میشه، از زمین پشت سر دنباله لباس زن بلند میشه و میپیچه دور گردنش.
اینبار گوشه یه میدون وایساده، انگار نزدیک طلوع آفتابه. صداها رو نمیشنوه؛ همه جا خلوته؛ از گوشه راست جاییکه ایستاده یه چیزی از دور داره نزدیک میشه، انگار هیچ انگیزه و دلیلی برای حرکت کردن نداره و خودش رو داره بیهدف میکشونه. نزدیکتر که میشه یه زن با لباس عروسی سیاهه که یه طناب بهش بسته شده.
از ته تاریکی صدای همهمه و کل میاد. یه چیزی بین عروسی و عزا، نمیتونه تشخیص بده کدومه، یادش میاد قبلا هم این صدا رو جایی شنیده، صدای کل زدن سر مزار و پایکوبی؛ به دنبال صداها یه نیرویی میاد و محکم میخوره به جداره شیشهای، جداره شروع میکنه به چرخیدن و دوباره سرو ته میشه.
«یه چیزی درست نیست!»این جمله مدام تو ذهنش تکرار میشه. دوباره محکم میخوره به چیزی و اینبار سرش میاد پایین و پاهاش میخورن به جدار شیشهای. حس معلق بودن داره دیونش میکنه و اینکه اصلا نمیدونه چه خبره و چی شده. پایین رونگاه میکنه، تا هست سیاهیست و سیاهی و سیاهی.
امروز چند شنبهست؟ چه روز و چه ماه و چه سالیست؟ چقدر برف نشسته رو زمین، چند وقته این حجم از برف تو شمشک نیومده؟ پیست شلوغه و تله اسکی مدام داره کار میکنه. خودش رو میبینه که دست دیگش یه خودنویسه و با هر پکی که به سیگار دست چپش میزنه، یه چیزی تو یه دفتر، رو میز عسلی کنار دست راستش مینویسه.
یکهو تصاویری روشن از تو ذهنش رد میشن؛ همه جا روشنه و رو بالکن طبقه آخر یه ساختمان روبروی پیست اسکی شمشک نشسته، رو یه صندلی راحتی قرمر و داره سیگار میکشه.
دوست داره فریاد بزنه، اما صدایی نداره، میخواد دست و پا بزنه، اما دست و پاش انگار در اختیار خودش نیستن. تو تاریکی تلاش میکنه ببینه، معلق تو هوا شناوره که میخوره به یه چیزی؛ دور تا دورش یه حفاظ شیشهای کشیده شده که باهاش داره حرکت میکنه.
صداهای عجیبی میشنوه؛ چرا سگها اینقدر مداوم واق میزنن؟ چی شده؟ چرا پرندهها نمیخونن و کلاغها قارقار نمیکنن؟ چرا نمی تونه ببینه؟ تو یه حجم سیاه بیانتها معلق مونده و هیچی نمیبینه.
نمیدونه مرز بین زندگیمادی و انسانیت همدیگه رو گم کردن یا اون نمیدونسته و تازه متوجه همه دروغها شده. اصلا اون کیه؟ قبلا انگار یه نویسنده بوده، اما چه زمانی؟ الان اینجا چکار میکنه؟ شغلش چیه؟ چرا نمیتونه با دنیای مادی ارتباط بگیره؟