آهوها بر میگردن، هرچند با چشمای خیس. نمیدونم رهمة. نمیدونم. درست نمیهش، امّا میدونم بهتر بشه. شاید جایی خیلی دور از دستها. دست ما نرسه، دست خدامون میرسه اقلاً.
من هروقت یادم میره دستای اون دهبرابر دستای کوتاه منه، میرم و به استواری کوهها خیره میشم و گلبرگهای گل رو نوازش میکنم. میدونم لازم نیست دنبالش بگردم و همینجا توی قلبم نشسته و منتظره چشمای کورم بینا بشه.