در میانه ی کلاسها بود که خودمان را می رساندیم به مسجد مدرسه، همان مسجد بزرگ با فرشهای قرمز دوست داشتنی، همان مسجد پر ستون با سقفی که نور واحد خورشید را رنگی می‌کرد و به فرشها می پاچاند، همان مسجدی که گاهی کبوتر در آن قدم می زد.بله ما خودمان را از تمام هیاهوهای می‌رساندیم به مسجد،
10:54 - 3 March 2024

327 Views


Profile picture of ‌زائر بارانی‌
@Zaerbarani3 March 2024
گاهی پای مباحثه و دوشنبه ها هم پای جلسه اخلاق. آن وقت کف زمین مسجد روی همان فرش‌های رنگارنگ دراز می‌کشیدیم و خیره میشدیم به سقف، پرواز روح من از اینجا شروع می‌شد، از آن حس آرامش جذاب، صدایی در مسجد می پیچید، صدای پیرمردی که با آن بلندگوها شفاف نبود و الفاظش را هم گاها متوجه نمی‌شدیم،
Profile picture of ‌زائر بارانی‌
@Zaerbarani3 March 2024
کلی تمرکز میکردم تا جمله جمله با صدا بیایم، اما عمیق تر از آن کلام، انگار حال روحم با حال گوینده پیوند می‌خورد و بی فهم کلمات او، من پرواز می‌کردم، عجب کشش و جاذبه ای....کمی بعد صدای موذن می‌آمد، همان پیرمرد قامت می بست، ما چند نفری بودیم که به ایشان اقتدا می‌کردیم، به همان نماز آرام در مسجد آرام..
Profile picture of ‌زائر بارانی‌
@Zaerbarani3 March 2024
و او می رفت...و ما هم...مثل حالاکه او رفته....و ما هم....سفرتان بخیر آیت الله امامی کاشانی...#استادنا#مدرسه_عالی_شهید_مطهری#شاگردانه#آیت_الله_امامی_کاشانی…Show more
1 Reply