در میانه ی کلاسها بود که خودمان را می رساندیم به مسجد مدرسه، همان مسجد بزرگ با فرشهای قرمز دوست داشتنی، همان مسجد پر ستون با سقفی که نور واحد خورشید را رنگی میکرد و به فرشها می پاچاند، همان مسجدی که گاهی کبوتر در آن قدم می زد.بله ما خودمان را از تمام هیاهوهای میرساندیم به مسجد،