12 June 2025
لوح سوم – «شکوه مادر، سکوت شمشیرها»ساعات کوتاهی پس از تولد نوزاد، هنگامی که آسمان هنوز از غبار سپیده‌دم روشن نشده بود، در تالار کهن‌سال شورا، وزرای ارشد امپراتوری گرد آمده بودند. نور شمع بر چهره‌های خشک‌شان افتاده بود؛ سایه‌هاشان چون اشباح جنگ بر دیوارهای سنگی می‌لغزید
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
davod Barzegar

@davod_Barzegar  •  12 June 2025

لوح دوم – «زاده‌شدن در سایه‌ی مرگ»پارت دوم ملکهچند شب مانده به موعد تولد هشتمین فرزند امپراتور روم، بوی دود صندل و مرمر خیس، فضای تالار منجمان را پر کرده بود. شعله‌های شمع، در انعکاس ستون‌های مرمرین می‌لرزیدند

Show this thread

Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
وزیر اعظم با صدایی آرام اما سرد گفت:«پیش‌گویی روشن بود، اعلیحضرت. این کودک—هرچند دختر—از همان خون نحس است.اگر امروز رحم نشان دهید، فردا ممکن است سرزمین‌مان را خاکستر کند.درود بر روم… اما مرگ بر تهدید.»یکی از سرداران که شمشیرش را در کنار زانو نهاده بود، با لحن تهدیدآمیز افزود
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
«قتل نوزاد، نه از قساوت، که از دوراندیشی‌ست.شاه، اگر درنگ کنید، روزی برای همین رحمت، تاج‌تان را خواهید باخت.»امپراتور سکوت کرده بود. دست بر ریش، چشم به شعله‌ی لرزان شمع.همان لحظه، صدای باز شدن درهای بزرگ تالار، همانند ضربه‌ای بر طبل جنگ در فضا پیچید.همه نگاه‌ها برگشت
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
ملکه هلیا، با ردایی بلند از مخمل بنفش، با قامتی راست، آهسته وارد شد.نوزاد را در آغوش داشت، پیچیده در پارچه‌ای زرین.صورتش خسته اما چشمانش برافروخته بود، آمیخته‌ای از اقتدار و التماس
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
بی‌آنکه از کسی اجازه گیرد، تا میانه‌ی تالار آمد.چنان سکوتی بر فضا سایه افکند که حتی صدای نفس کشیدن جلادِ آماده به فرمان، شنیده می‌شد.ملکه، رو به شاه ایستاد. صدایش، نرم و شمرده، میان دیوارها پیچید:«بله، دختر است
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
اما او نه شمشیری به‌دست خواهد گرفت، نه تاجی بر سر خواهد گذاشت.او درون حرمسرا، نسل تو را ادامه خواهد داد، نه تهدید تو را.در رحمش، وارثان وفادار تو رشد خواهند کرد، نه دشمنان روم.»چند لحظه‌ سکوت سنگین تالار را بلعید
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
ملکه قدمی دیگر به جلو گذاشت، صدایش محکم‌تر شد:«اگر امروز خون بی‌گناهی بر سنگ‌های این تالار بریزد، در فردا هیچ تاجی بر آن باقی نخواهد ماند.من ملکه‌ی روم‌ام، و مادر این کودک.اگر مرگش را می‌خواهید…از دستان من بگیریدش.
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
پادشاه سر بلند کرد. نگاهی به چشمان زنش، به نگاه آرام دخترک انداخت.سپس، برخاست.با صدایی آرام اما قاطع گفت:«او زنده می‌ماند.و آذرنوش، بی‌آنکه بفهمد، نخستین نبرد زندگی‌اش را در آغوش مادر، بی شمشیر، اما با پیروزی پشت سر گذاشت.
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
لوح چهارم – «سایه‌ای بر دوش نور»سال‌ها گذشت. دیوارهای بلند قصر، برای آذرنوش نه خانه، بلکه قفسی طلایی بودند.او در حرمسرای شاه، در اتاقی در انتهای راهرویی خلوت، رشد کرد.نه معلمی از دربار برایش آمد، نه آموزگاری رسمی از حلقه‌ی فیلسوفان، نه شمشیری از زر برای تمرین.زیرا او “نحس” بود
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
دختری که پیشگویی کرده بودند روزی امپراطوری روم را به زانو درخواهد آورد.ندیمه‌ای پیر، که روزگاری دایه‌ی خواهران امپراتور بود، شب‌ها پنهانی برایش لوح‌های ساده می‌آورد؛خط می‌آموخت، زبان یونانی با او تمرین می‌کرد، و گاه داستان‌هایی از حماسه‌های فراموش‌شده را نجوا می‌کرد
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
ندیمه، پیرزنی خمیده با چشمانی تیز و صدایی آهسته بود. آذرنوش او را “دایا زمارا” صدا می‌کرد.زمارا با شوخ‌طبعی تلخ می‌گفت:«مگر قرار نبود تو باعث نابودی روم شوی؟ پس باید دست‌کم بدانی روم چگونه ساخته شده.»آذرنوش می‌خندید، اما خنده‌اش کوتاه بود
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
گاهی، شب‌ها از پنجره به باغ نگاه می‌کرد، به شاهزادگان پسر که با معلمان فن خطابه یا شمشیر تمرین می‌کردند.نگاهش سنگین می‌شد، دستانش مشت، اما چهره‌اش همچنان آرام.درونش، چیزی آهسته شکل می‌گرفت: نه خشم، بلکه فهمِ تبعیض
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
در حضور دیگر زنان حرمسرا، همیشه مؤدب و ساکت بود.اما دایازمارا می‌دید که در تاریکی شب، آذرنوش با چوبی ساده، میان سایه‌های دیوار، شمشیر کشیدن را تمرین می‌کرد.دایازمارا گفته بود: «دختر نحس، شمشیر نحس‌تری خواهد داشت.
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
و آذرنوش آرام پاسخ داده بود:«اگر نحس‌ام، بگذار نحسی‌ام دست‌کم شکل زیبایی داشته باشد.لوح پنجم – «پله‌هایی تا مرگ»سال‌ها می‌گذشت و آذرنوش به دختری نوجوان بدل شده بود؛ با قامتی کشیده، چشمانی ژرف و صدایی که به ندرت بلند می‌شد.
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
اما هر بار که از اتاقش بیرون می‌آمد، نگاه‌ها سنگین‌تر می‌شد.زنان نجیب‌زاده، ، نجواهایی از پیشگویی قدیمی را زمزمه می‌کردند.
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
او برای آنان فقط یک سایه بود؛سایه‌ای که، طبق روایت ستارگان، قرار بود روزی بر تاج پدرشان بیفتد.اما روزی، سایه داشت به خون بدل می‌شد.در یکی از عصرهای پاییز، آذرنوش با ردایی ساده، از کتابخانه‌ی کوچک حرمسرا بازمی‌گشت.پلکان باریکی، از باغ به بال شرقی قصر می‌رفت
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
هوای خنک، بوی برگ‌های خشک، و صدای پایی پشت سرش… ناگهانی، سنگین، ناآشنا.پیش از آنکه فرصت برگشتن بیابد، دستی خشن به پشتش خورد.او تنها لحظه‌ای تعادلش را از دست داد، لبه‌ی پله‌ها را گرفت.پایین، بیست پله تا سنگفرش بود.صدایی آشنا، با خشم و نفرت گفت:«تو نباید زنده می‌موندی. هیچ‌وقت نباید…
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
این صدا، متعلق به اورلیان، پسر ارشد امپراتور از همسری دیگر بود — شاهزاده‌ای مغرور، متعصب، و همیشه حسود.او بارها آذرنوش را تحقیر کرده بود،اما این‌بار، شمشیرش را به نگاهش داده بود.در همان لحظه، صدای قدم‌هایی سریع از بالا رسید.ملکه هلیا، ردایش در دست، با چهره‌ای خشمگین از راه رسید
پسر، لحظه‌ای مکث کرد.ملکه به سرعت جلو آمد، آذرنوش را از لبه‌ی خطر دور کرد، و با نگاهی برنده به پسر ناتنی‌اش خیره شد.با صدایی لرزان، اما محکم گفت:«اگر امروز از پله‌ها افتاده بود، فردا روم از تخت سقوط می‌کرد.مبادا فراموش کنی… که تو وارثی از پدری هستی که این دختر را زنده نگه داشت
23:01 - 12 June 2025

268 Views


Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
و زنده بودنش، حکم یک پادشاه بود.»اورلیان ساکت ماند. نگاهی پر از خشم به ملکه و آذرنوش انداخت، و از پله‌ها بالا رفت، بی‌آنکه حرفی بزند.ملکه، دست به شانه‌ی آذرنوش گذاشت.چیزی نگفت، اما آن لمس آرام، از هزار جمله پر معنا‌تر بود.
Profile picture of ‌davod Barzegar‌
@davod_Barzegar12 June 2025
و آذرنوش، گرچه زخمی نشد، اما برای نخستین بار،معنای مرگ را نه در شمشیر،که در خون خویشاوندی چشید
1 Reply