عمق ایستگاه قطارشهری زیاد است و پسر جوان از سرعت کم اینترنت کلافه شده است. تلفن قدیمی مرد میانسال زنگ می‌خورد.
- سلام باباجان؛ خوبی؟ جانم؟...- نه دخترم، یه تومن هم برای من یه تومنه؛ ندارم، کم آوردم، سختمه؛ هیجدهم چک دارم؛ بیخیالش شو باباجان، آره می‌دونم، ببخشید، شرمنده، کاری نداری؟ قربانت، خداحافظ.
حالا دیگر هر دو زل زده‌اند به ریل قطار؛ مرد، احتمالا در فکر شرمندگی مقابل دخترش؛ و پسر جوان، بغض کرده، در اندیشۀ اینکه الان، دقیقا همین الان، به راستی چه چیزی را به چشم خود دید؟ شکستن یک پدر را؟
#کلاه_گشاد_توسعه#جنگ_فقر_و_غنا#استضعاف #استکبار#مرفهین_بی‌درد#پابرهنه‌ها #کوخ‌نشین‌ها[نوشتم که دردم یادم بماند؛ یادم بماند ما که بودیم و هستیم و قرار است چه بکنیم.]
09:43 - 25 September 2026
Problems
social
Economic

167 Views