#بی_قراری#چهل_و_چهار ۴۴به بیمارستان رسید و ماشین رو داخل پارکینگ، پارک کرد. از پله‌ها بالا رفت و وارد بیمارستان شد. آقای جلالی رو دید که با منشی پذیرش صحبت می‌کرد و چند برگه توی دستش بود. جلو رفت و سلام کرد. _سلام محمد جان، خوبی؟!+آقای جلالی چی شده؟!_پسر، منکه بهت گفتم آروم باش. فاطمه یکم_
#بی_قراری#چهل_و_سه ۴۳_یعنی چی آخه محمد؟!+یعنی همین دیگه نفسم، تمام حرف پدرت همین بود. _خب الان خانواده‌ی خودت چی میگن؟!+نمی‌دونم والا؛ بهشون گفتم اما به جمع‌بندی نهایی نرسیدیم. تو زنگ زدی اومدم جواب تو رو بدم. _خب تو برو باهاشون حرف بزن؛ منم برم به مامان بگم ببینم چی میگه.

Show this thread

03:10 - 10 May 2026



Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
حالش بد شد مجبور شدیم بیاریمش بیمارستان. +الان کجاست؟! حالش خوبه؟!_الان بستریش کردن؛ بهش آرام‌بخش زدن خوابیده. منم دنبال کارای بستریشم.بعد دست گذاشت روی بازوی محمد و گفت:«توام آروم باش دیگه؛ فاطمه بلند بشه و تو رو با این حال ببینه ناراحت میشه.»+میشه ببینمش؟!_چرا نشه؟! انتهای راهرو برو سمت_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
راست. مادرش اونجاست. محمد سری تکون داد و تشکر کرد. رسید جلوی در اتاق. مادر فاطمه روی صندلی کنار تخت نشسته بود و فاطمه روی تخت، خواب بود.آهسته جلو رفت و پایین تخت فاطمه ایستاد. مادر فاطمه که تازه متوجه حضور محمد شده بود، بلند شد و با تعجب گفت:«سلام، محمد اینجا چیکار می‌کنی تو؟!»
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
+سلام معصومه خانوم؛ خوبید؟! نگران فاطمه شدم. رفتم جلوی خونتون دیدم نیستید، زنگ زدم به آقای جلالی، گفتن بیام اینجا.بعد نگاهی به فاطمه انداخت و با نگرانی پرسید:«حالش خوبه؟!»_خوبه پسرم. سکوت حاکم شد. محمد به فاطمه نگاه می‌کرد و مادر فاطمه به محمد. بعد از چند دقیقه مادر فاطمه سکوت رو_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
شکست و گفت:«چقد بهم ریختی.»+معصومه خانوم! هیچی بدتر از نگرانی و دلواپسی و بی‌خبری نیست. در آنِ واحد، فکر و دل آدم هزار راه میره. هزار جور دلشوره و دلهره مثل خوره میفته به جون آدم... بد دردیه معصومه خانوم. خدا برای دشمن آدم نخواد همچین دردی رو. _خب الان آروم باش. فاطمه حالش خوبه. خیالت راحت باشه.
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
+کاش گوشیشو جواب می‌دادید. ۲۰۰ بار بهش زنگ زدم. _گوشیش خونه جا مونده پسرم. کاش از همون اول به احمدرضا زنگ می‌زدی. می‌خوای بشینی یکم؟!+نه خوبم ممنون. دکترا نگفتن چی شده بوده؟!_همون حمله‌های عصبی دیگه. احتمالاً فردا شب مرخص بشه. تو نماز خوندی محمد؟!محمد سریع ساعتش رو نگاه کرد:«ای وای! نه_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
نخوندم هنوز.»_برو پس پسرم. برو بخون بیا. یکمم بخواب، چشمات بدجوری قرمز شدن. +نه حالم خوبه، فعلاً می‌تونم سر پا بمونم. من الان برمی‌گردم، خب؟!بعد با سرعت به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.مادر فاطمه که هنوز به در اتاق نگاه می‌کرد، توی دلش گفت:«شما دوتا رو خدا برای هم خلق کرده. چقد رفتارات شبیه_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
فاطمه‌ست.»چیزی نگذشت که آقای جلالی وارد اتاق شد. نگاهی به معصومه خانم انداخت و بعد به فاطمه نگاه کرد:«محمد کجاست پس؟!»معصومه خانم برگشت و روی صندلی نشست:«نمازشو نخونده بود. رفت بخونه بیاد. حال اونم اصلاً خوب نیست.»_اگر قبول کرده بود شرط منو، الان هیچکس اینجا نبود.
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
+تند رفتی احمدرضا، باید آروم آروم سرشو گرم می‌کردی. هم با محمد تند رفتی هم با فاطمه._مطمئن باش اگر امروز تند نریم، فردا هر روز دخترمون اینجوری گوشه‌ی بیمارستانه.+خدا نکنه. محمد دوستش داره احمدرضا، خیلی دوستش داره. _پس به خاطر فاطمه‌ هم که شده باید قبول کند دست از افکارش برداره.
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃 ✊🏻🚩‌
@mhb138210 May 2026
+می‌خوای برو نمازخونه دنبالش. حالش خوب نبود می‌ترسم اونم اتفاقی براش بیفته. _پوففففففف، عجب داستانی شده. الان میرم دنبالش.
1 Reply