حالش بد شد مجبور شدیم بیاریمش بیمارستان. +الان کجاست؟! حالش خوبه؟!_الان بستریش کردن؛ بهش آرامبخش زدن خوابیده. منم دنبال کارای بستریشم.بعد دست گذاشت روی بازوی محمد و گفت:«توام آروم باش دیگه؛ فاطمه بلند بشه و تو رو با این حال ببینه ناراحت میشه.»+میشه ببینمش؟!_چرا نشه؟! انتهای راهرو برو سمت_