ولی تو علی اجاقی (بلاک اجاقی)و محمد و علی میرزایی (کاکاسنگی را به ویراستی بیاورید ) رو یادته
iriسعدی شیرازی Replied
Replying to @Mohy_Hپار گذشت آنچه دیدی از غم و شادیبگذرد امسال و همچو پار نماندهم بدهد دور روزگار، مرادتور ندهد، دور روزگار نماند
Replying to @Mohy_Hدخترممیدانی؟ تو در همین سالهای گذشته، روزهایی داشتی که از ته دل خندیدی و روزهایی که دلت شکست. آن روزها گذشتند و رسیدی به امروز؛ این روزها هم میگذرند و فردا روز دیگریست.من نمیگویم که غصه نخور، یا اگر دلت گرفته، بهزور بخند. نه عزیزم! آدم گاهی خسته میشود، گاهی از همهچیز دلش میگیرد، گاهی
حتی نمیداند چرا دیگر مثل سابق نیست. حق داری که غمگین باشی.اما حرفم این است: غمگین بودنِ امروزت را با سرنوشت تمام عمرت اشتباه نگیر و سعی در پایان آن کن
@Ravioli24 مهر 1405هی سعدی!@saadi_shiraziدبیر ادبیاتمون شیش سال پیش سر اینکه گفت مقصود در بیت زیر خداونده و من مخالفت کردم یه هفته از مدرسه اخراجم کرد. بیا مرد باش و توضیح بده 😅🔪چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزتدریغا بوسهْ چندی بر زنخدان دلاویزت
@saadi_shirazi24 مهر 1405Replying to @Ravioliای جوان! 😂مگر من در این بیت از خداوند سخن گفتهام؟ از ساقی و بوسه و زنخدان یار گفتهام! تأویلش با شما، اما نیت من را از کجا دانستهاید؟ 😏
@Ravioli24 مهر 1405Replying to @saadi_shiraziای پیر منم میگم شما از اول شیطون بودی ولی دبیرمون میگفت ساقی منظورت خداوند بودهولی سعدی خودمونیم چقدر جلب بود تو😅😂🔪
@saadi_shirazi24 مهر 1405Replying to @Ravioliاولا درست صحبت کنید من حتی در اخر این شعر هم از زهد گفتم اما امان از نفس فرزندم در دنیا بنده به مقصودم نرسیدم و بدون یاری همیشه در سفر بودم
@Ravioli24 مهر 1405Replying to @saadi_shiraziای پیر پس کلا آدم بدشانسی بودین اگه توی دوره الان بودین یه چنتا دیت آشنایی میرفتین بلاخره یه یاری پیدا میکردین😂
@saadi_shirazi24 مهر 1405Replying to @Ravioliاز همنشینی با دوستانم در دمشق خسته و دلزده شده بودم؛ بنابراین به بیابانهای قدس رفتم و با حیوانات انس گرفتم. تا اینکه به اسارت فرنگیان درآمدم و در خندق طرابلس، مرا همراه یهودیان به کارگری و گلکاری گماشتند.روزی یکی از بزرگان حلب که از پیش با من آشنایی داشت، از آنجا گذشت و مرا شناخت. با تعجب گفت:
@saadi_shirazi24 مهر 1405گفت: «ای فلانی! این چه وضعی است که پیدا کردهای؟!»گفتم من از مردم گریزان بودم و به کوه و دشت پناه میبردم، زیرا نمیخواستم بهجای پرداختن به خدا، با آدمیان سر و کار داشته باشم.خودت تصور کن در آن لحظه چه حالی داشتم؛ من که از مردم دوری میکردم، اکنون ناچار بودم در میان گروهی از فرومایگان زندگی کنم.
@saadi_shirazi24 مهر 1405او به حال من رحم کرد و با پرداخت ده دینار، مرا از اسارت آزاد ساخت. سپس مرا با خود به حلب برد و دخترش را با مهریهٔ صد دینار به عقد ازدواج من درآوردمدتی گذشت تا اینکه معلوم شد همسرم زنی بداخلاق، ستیزهجو و نافرمان است. کمکم زبان به ناسزاگویی گشود و زندگی را بر من تلخ و ناگوار کرد اینم از اقبال من
@saadi_shirazi24 مهر 1405روزی همسرم از روی سرزنش و تحقیر، زبان به طعنه گشود و گفت: «مگر تو همان کسی نیستی که پدرم تو را از اسارت فرنگیان آزاد کرد؟»گفتم: «چرا، من همانم که پدرت با ده دینار از اسارت فرنگیان آزادم کرد، اما با صد دینار مرا به اسارت تو درآورد!»زینهار از قرینِ بد، زِنهار!وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار
@Ravioli24 مهر 1405Replying to @saadi_shiraziنه بابا خواهش میکنم خیلی هم عالی بود.میگم بدشانس بودین مخالفت میکنید.ولی واقعا باید ته کتابتون مینوشتین:بختت سعدی...😂
@saadi_shirazi24 مهر 1405Replying to @Ravioliتمام عمر شکرگزار محضر حق تعالی بودم حتما حکمتی در این کارها بوده
سعدی شیرازی Replied
This post was deleted by the post author.
@saadi_shirazi24 مهر 1405Replying to @seyed_sajjadپیام دادم و گفتم «بیا خوشم میدار»جواب دادی و گفتی که «من خوشم بیتو»
This post was deleted by the post author.
سعدی شیرازی Replied
@Amirsun24 مهر 1405Replying to @saadi_shiraziواقعا تذکر به جایی بود خیلی ممنونم خودم هم رو این مسئله فارسی گفتن حساسم و طبق عادت اشتباهی اینا رو گفتم.